معنی تحریف
تحریف که ازمادۀ « حرف» درزبان عربی است، یعنی متمایل کردن یک چیز ازآن مسیر اصلی و وضع اصلی که داشته باشدیا باید داشته باشد. به عبارت دیگر، تحریف نوعی تغییر و تبدیل است،ولی تحریف مشتمل برچیزی است که کلمۀ « تغییر» و «تبدیل» نیست.
انواع تحریف
تحریف انواعی دارد و از همه مهمتراین است که تحریف یا لفظی است و یا معنوی . تحریف لفظی این است که ظاهریک چیز را عوض کنند. مثلاً شخصی سخنی به شما گفته است، شما یک چیزی از گفتۀ او کم کنید، یا یک چیزی روی گفتۀ او بگذارید، و یا جمله های اورا پس وپیش کنید که معنی اش فرق کند . بالاخره در ظاهر و در لفظ سخن او تصرّف کنید؛ این را می گویند « تحریف لفظی» . اما تحریف معنوی اینست که شما درلفظ تصرّف نمی کنید، لفظ همین است که هست، ولی این لفظ را طوری می شود معنی کرد که همان معنی صاف و راست و مستقیم آن است، مقصود گوینده هم همین بوده است ، و طوردیگری می توان معنی کرد که خلاف مقصد و مقصود گوینده است. وقتی که می خواهید این کلام را برای او شرح بدهید آن را طوری معنی می کنید که مطابق مقصود خود شما باشد نه مطابق مقصد اصلی گوینده. این را می گویند« تحریف معنوی» .
درقرآن کریم کلمۀ « تحریف» [به کاررفته است] مخصوصاً درمورد یهودیها که اینها قهرمان تحریف درجهان اند، نه امروز، ازوقتی که تاریخ یهودیت دردنیا به وجود آمده است. نمی دانم این نژاد چه نژادی است که تمایل عجیبی به قلب حقایق و تحریف کردن دارد و لهذا همیشه کارهایی را دراختیار می گیرند که درآن کارها بشود حقایق را تحریف و قلب کرد.
تحریف همین است؛ پیچ دادن، کج کردن یک چیز، آن را ازمسیر اصلی منحرف کردن، اینها درکتابهای الهی تحریف کردند. قرآن بسیاری ازجاهها کلمۀ تحریف را [آورده] ، یا این کلمه راهم نیاورده و به صورت دیگری مطلبرا بیان کرده است، ولی مفسّرین ذکرکرده اند که تحریفی که قرآن ذکر می کند، اعمّ از تحریف لفظی و تحریف معنوی می باشد.
تحریف ازنظر موضوع
گذشته ازاینکه تحریف لفظی داریم و تحریف معنوی، تحریف ازنظر موضوع نیز فرق می کند. یک وقت هست تحریف در یک سخن عادی است .
یک وقت هست تحریف دریک موضوع بزرگ اجتماعی است. مثلا تحریف کردن درشخصیتها، شخصیتهایی هستند که قولشان حجّت است، عملشان برای مردم حجّت است، خُلقشان برای مردم نمونه است. یک کسی تحریف می کند، سخنی به علی(ع) نسبت می دهد که نگفته است یا مقصودش چیز دیگربوده است. این دیگرخیلی خطرناک است.خُلقی، خویی را به پیامبر، به امام- که مردم ازآنها پیروی می کنند- نسبت می دهد درصورتی که خُلق او جوردیگری بوده است. تحریف دریک حادثۀ تاریخی که این حادثه ازنظراجتماع یک سند است، سند اجتماعی است، پشتوانۀ اخلاق است، پشتوانۀ تربیت است، این دیگرچقدراهمّیّت دارد، وای به حال آنکه تحریفات ، چه تحریف لفظی وچه تحریف معنوی، درموضوعاتی صورت بگیردکه آن موضوعات موضوع عادی نیست.
حادثۀ کربلا برای ما مردم خواهی نخواهی یک حادثۀ بزرگ اجتماعی است؛یعنی این حادثه درتربیت ما، درخلق وخوی ما اثردارد، حادثه ای است که خود به خود ، بدون اینکه هیچ قدرتی ما مردم را مجبور کرده باشد، میلیونها نفر و قهراً میلیونها ساعت برای شنیدن و استماع قضایای مربوط به آن صرف می کنیم. این قضیه را ما باید همانطوری که بوده است، بدون کم و زیاد تلقی کنیم و اگر کوچکترین دخل و تصرفی از طرف ما دراین حادثه صورت بگیرد، حادثه را منحرف می کند، بجای اینکه ما ازاین حادثه استفاده کنیم قطعاً ضرر خواهیم کرد.
نمونه هایی از بعضی تحریفهایی که درلفظ و ظاهرشده است، یعنی درشکل قضیه، درچیزهایی که نسبت داده اند، ذکر می کنیم.
نمونه اول
درمقدمات قضایا ایشان [ قضیه ای ] نقل می کنند و من هم شنیده ام، مکررهم شنیده ام. یکی از قضایایی که همۀ ما شنیده ایم [این است که] راجع به روابط حضرت ابوالفضل و حضرت سید الشّهداء می گویند: روزی امیرالمؤمنین علی(ع) دربالای منبر بود و خطبه می خواند. امام حسین (ع) فرمود: من تشنه ام، آب می خواهم، حضرت فرمود: کسی برای فرزندم آب بیاورد. اول کسی که ازجا برخاست، کودکی بود که همان حضرت ابوالفضل عبّاس بود. ایشان رفتند و از مادرشان یک کاسۀ آب گرفتند و آمدند. درحالی وارد شد که [آنرا] روی سرش گرفته بود و آب هم می ریخت. امیرالمؤمنین علی(ع) چشمشان که به این منظره افتاد، اشکشان جاری شد. به آقا عرض کردند: آقا شما چرا گریه می کنید؟ فرمود: بله، قضایای کربلا یادم افتاد. معلوم است که این گریز به کجاها منتهی می شود.
حاجی نوری دراینجا بحثی دارد که می گوید: شما می گویید علی دربالای منبربود و خطبه می خواند. علی فقط در زمان خلافتش بود که منبر می رفت و خطبه می خواند، پس درکوفه بوده است. خلافت حضرت امیر درکوفه درچه سالی بود؟ بین سال 36و 41. درآنوقت امام حسین درچه سنی بود؟ مردی بود تقریباً 33ساله .
می گوید آیا اصلاً این حرف معقول است که یک مرد 33ساله درحالیکه پدرش دارد مردم را موعظه می کند، خطابه می خواند، یکدفعه وسط خطابه بدود: آقا من تشنه ام، آب می خواهم؟ اگریک آدم معمولی اینکار را بکند، می گویید: چه آدم بی ادبی است. و تازه حضرت ابوالفضل درآن وقت کودک نبوده، یک جوان در حدود پانزده ساله بوده است. یک چنین جعلی، تحریفی [کردند]. حالا غیراز موضوع دروغ بودنش ، ازنظر ارزش آیا این شأن امام حسین را بالا می برد یا پایین می آورد؟ مسلم است که پایین می آورد. یک دروغی به امام نسبت دادیم و آبروی امام را بردیم ، طوری حرف زدیم که امام را درسطح بی ادب ترین افراد مردم تنزل دادیم که درحالیکه پدری مثل علی داردحرف میزند تشنه اش می شود، طاقت نمی آوردکه جلسه تمام شود، حرف آقا را قطع می کند: من تشنه ام ، بگویید برای من آب بیاورند.
نمونه دوم
دربارۀ این ماجرا که قاصدی از قاصدهای کوفه برای ابا عبدالله نامه آورده بود این طور نقل کرده اند- یعنی اینطور بسته اند، تحریف وجعل کرده اند- که آمد خدمت آقا جواب خواست، آقا فرمود: سه روزدیگربیا ازمن جواب بگیر. سه روزدیگر که سراغ گرفت، گفتند: آقا امروز عازم رفتن است. این هم گفت: پس حالا که آقا بیرون می روند، من بروم جلال و کوکبۀ پادشاه حجاز را ببینم که چگونه است؟ رفت دید آقا خودشان روی یک کرسی مثلاً مرصّعی نشسته اند، بنی هاشم روی کرسیهای چنین وچنان نشسته- اند، بعد محملها و عمارتهایی آوردند، چه حریرها ، چه دیباجها،چه چیزها درآنجا بود . بعد مخدّرات را آوردند با چه احترامی سواراین محملها کردند.
اینها را می گویند و می گویند، بعد می گویند اما عصر روز یازدهم اینها که چنین محترمانه آمدند، آن وقت دیگر چه حالی داشتند.
حاجی نوری می گوید: این حرفها یعنی چه ؟ این تاریخ است، امام حسین درحالیکه بیرون آمد این آیه را می خواند: « فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ» (2) یعنی خودش را دراین بیرون آمدن تشبیه می کرد به موسی بن عمران دروقتی که ازفرعون فرارمی کرد و [ازشهر] بیرون می آمد«قالَ عَسی رَبّی اَنْ یَهْدیَنی سَواءَ السَّبیلِ » (3). یک قافلۀ بسیار بسیار ساده- ای حرکت کرده بود. مگرعظمت ابا عبدالله به این است که یک کرسی مثلاً زرّین برایش گذاشته باشند؟ یا عظمت خاندان او به این است که سوار محملهایی شده باشند که آنها را از دیباج و حریر پوشانده باشند، اسبهایشان چطور باشد، شترهایشان چطور باشد، نوکرهایشان چطورباشند؟ کجا بوده یک چنین چیزهایی ؟
نمونه سوم
یکی از معروف ترین قضایا که حتی یک تاریخ به آن گواهی نمی دهد، قصۀ لیلا مادر حضرت علی اکبر است، البته ایشان مادری به نام لیلا داشته اند ولی یک مورخ نگفته است که لیلا درکربلا بوده است. امّا چقدر ما روضۀ لیلا و علی اکبر خواندیم، روضۀ آمدن لیلا به بالین علی اکبر، حتی من درقم درمجلسی که به نام آیة الله بروجردی تشکیل شده بود، البته خود ایشان نبودند، همین روضه را شنیدم که علی اکبر رفت به میدان ، حضرت به لیلا فرمود: ازجدم شنیدم که دعای مادردرحق فرزند مستجاب است. برو درفلان خیمۀ خلوت، موهایت را پریشان کن و درحق فرزندت دعا کن، بلکه خداوند این فرزند را سالم به ما برگرداند.
اصلاً لیلایی در کربلا نبوده است ، بعلاوه این منطق، منطق حسین نیست . منطق حسین درروز عاشورا منطق جانبازی است. دربارۀ علی اکبر تمام مورخین نوشته اند که دربارۀ هرکس که آمد اجازه خواست، اگربه نحوی می شد حضرت عذری برایش ذکرکند ذکرمی کرد الّا برای علی اکبر « فَاسْتَأذَنَ اَباهُ فَاَذِنَ لَهُ » یعنی تا اجازه خواست، گفت: برو.
حالا چه شعرها خوانده می شود:
خیز ای بابا ازاین صحرا رویم نک به سوی خیمۀ لیلا رویم
چند سال پیش درهمین تهران، درمنزل یکی از علمای بزرگ این شهر، یکی ازاهل منبر روضۀ لیلا خواند. یک چیزی من آنجا شنیدم که به عمرم نشنیده بودم . گفت وقتی که حضرت لیلا رفت درآن خیمه و موهایش را پریشان کرد، بعد نذرکرد که اگر خدا علی اکبر را به او سالم برگرداند و در کربلا کشته نشود، از کربلا تا مدینه ریحان بکارد.(سیصد فرسخ راه است) این را گفت، یک مرتبه زد زیر آواز که : « من نذرکردم که اگراینها برگردند، راه طفّ را ریحان بکارم» . این بیشتر برای من اسباب تعجب شد که این شعر عربی ازکجا پیداشد؟ بعد رفتیم دنبالش گشتیم، دیدیم این طفّی که دراین شعرآمده کربلا نیست، « طف» آن سرزمینی بوده که لیلا [معشوق] مجنون عامری، همین عاشق معروف، درآن سرزمین سکونت می کرده، و این شعر ازمجنون است برای لیلی، و این آدم این شعررا برای لیلا مادر علی اکبر و برای کربلا می خواند. آخر اگر یک مسیحی یا یک یهودی یا یک آدم لامذهب درآنجا باشد، او نمی فهمد که اینها را این بابا ازخودش جعل کرده؛ می گوید تاریخ اینها چه مزخرفاتی دارد. العیاذباالله اینها زنهایشان شعورندارند؟ « نذر میکنم ازکربلا تا مدینه ریحان بکارم» یعنی چه؟
نمونه چهارم
ازاین بالاتر میگویند: درهمان گرماگرم روز عاشورا که می دانیم مجال نمازخواندن هم نبودو امام نمازخوف خواند،(4) امام فرمود حجلۀ عروسی راه بیندازید ، من می خواهم عروسی قاسم را بایکی ازدخترهایم ، لااقل شبیهش هم شده، دراینجا ببینم. ( حالا قاسم یک بچۀ سیزده ساله است) چرا؟ آخرآرزو دارم ، آرزو را که نمی توانم به گورببرم. شما را بخدا ببینید، یک حرفی است که اگر به زن دهاتی بگویی، به او برمی خورد. گاهی ازیک افراد سطح پایین می شنویم که [من آرزو دارم عروسی پسرم را ببینم، عروسی دخترم را ببینم ] حالا دریک چنین گرما گرم زد وخورد که مجال نمازخواندن نیست، می گویند حضرت فرمود که من درهمینجا می خواهم دخترم را برای پسر برادرم عقد کنم و یک شکل عروسی هم شده است دراینجا راه بیندازم. یکی از چیزهایی که از تعزیه- خوانی های قدیم ما هرگز جدا نمی شد، عروسی قاسم بود، قاسم نو کدخدا ، یعنی قاسم نوداماد؛ درصورتی که این قضیه درهیچ کتابی از کتابهای تاریخ صحّت ندارد.
این مرد عالم حاجی نوری می گوید: اول کسی که این قضیه را درکتابش نوشته است، ملا حسین کاشفی بوده درکتابی به نام « روضة الشهداء» و اصل قضیه دروغ و صددرصد دروغ است. گفت:
بس که ببستند براو برگ وساز گرتو ببینی نشناسیش باز
اگرسید الشهدء (ع) بیاید چه می بیند؟ می بیند ما برای او اصحاب و یارانی ذکرکرده ایم که او اصلاً یک چنین اصحاب ویارانی نداشته است. مثلاً درکتاب محرق القلوب- که اتفاقاً نویسنده اش عالم و فقیه بزرگی است ولی دراین موضوعات اطلاع نداشته – نوشته است یکی ازاصحابی که درروز عاشورا از زیر زمین جوشید هاشم مرقال بودو یک نیزۀ هجده ذرعی هم دستش بود. آخر یک کسی هم گفته بود سنان ابن انس که به قول بعضی سر امام رابرید ، نیزه ای داشت که شصت ذرع بود. گفتند آخر نیزۀ شصت ذرعی که نمی شود. گفت، خدا ازبهشت برایش فرستاده بود. محرق القلوب نوشته است که هاشم بن عتبۀ مرقال با نیزۀ هجده ذرعی پیدا شد. درحالیکه این هاشم بن عتبه ازاصحاب حضرت امیر بوده و دربیست سال پیش کشته شده بود. برای امام یارانی ذکر می کنیم که نداشته است.
چند نمونۀ دیگر
زعفر جنی جزء یاران امام حسین است؛ دشمنانی ذکر می کنند که [امام چنین یاری] نداشته است. درکتاب اسرارالشهادة نوشته است که درکربلا یک میلیون و ششصد هزار نفر لشکر عمرسعد بود. آخر اینها از کجا پیداشدند؟ اینها هم همه از کوفه بودند. مگر چنین چیزی می شود؟ درآن کتاب نوشته است امام حسین درروز عاشورا سیصد هزار نفررا با دست خودش کشت. با بمبی که روی هیروشیما انداختند، تازه شصت هزارنفر کشته شد . من چند روز پیش حساب کردم که اگرفرض کنیم که شمشیر مرتب بیاید و درهرثانیه یک نفر کشته شود، سیصد هزارنفر، هشتاد وسه ساعت و بیست دقیقه وقت می خواهد. دیدند که جور در نمی آید، چه بکنند؟ گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بود. [ همچنین نوشته است] حضرت ابو الفضل بیست و پنج هزار نفر را کشت. حساب کردم شش ساعت و پنجاه و چند ثانیه وقت می خواهد اگر در هر ثانیه یک نفر کشته شده باشد. پس باید حرف حاجی نوری را که می گوید: امروز اگر کسی بگرید، اگرکسی بخواهد ذکر مصیبت کند، برمصائب جدیدۀ ابا عبدالله باید بگرید، براین دروغهایی که به ابا عبدالله (ع) نسبت داده می شود.
اربعین می رسد، همۀ مردم این روضه را گوش می کنند که اسرا از شام که برمی گشتند، آمدند به کربلا و درآنجا با جابر ملاقات کردند، امام زین العابدین با جابر ملاقات کرد، درصورتی که این مطلب جز در کتاب لهوف که آن هم خود سید بن طاووس درکتابهای دیگرش آن را تکذیب کرده و لااقل تایید نکرده است، درهیچ کتابی نیست و هیچ دلیل عقلی هم قبول نمی کند. ولی مگر می شود این را از مردم گرفت. دراربعین تنها موضوعی که مطرح است موضوع زیارت امام حسین است چون اولین زائرش جابر بوده است و دراین روز زیارت امام حسین سنت شده است. اربعین جز موضوع زیارت امام حسین (ع) هیچ چیز دیگری ندارد،موضوع تجدید عزای اهل بیت نیست، موضوع آمدن اهل بیت به کربلا نیست، اصلاً راه شام ازکربلا نیست، راه شام به مدینه ازخود شام جدا می شود. باز هم اگر بخواهیم نمونه ذکر کنیم نمونه هایی دارد.
غنای حادثۀ کربلا از نظر نقلهای معتبر
آن چیزی که بیشتر دل انسان را به درد می آورد این است که اتفاقاً درمیان وقایع تاریخی، کمتر واقعه ای است که از نظر نقلهای معتبر به اندازۀ حادثه کربلا غنی باشد.
قضایای کربلا قضایای روشنی است و سراسر این قضایا هم افتخار آمیز است، ولی ما آمده ایم چهرۀ این حادثه تابناک تاریخی را تا این مقدار مشوَّه کرده ایم .
عوامل تحریف :
1- اغراض دشمنان
عاملهای تحریف بر دو نوع است. یک نوع از عاملهاست که عاملهای عمومی است، یعنی به طور کلی در تواریخ دنیا این عوامل وجود دارد و تواریخ را دچار تحریف می کند، اختصاص به حادثۀ عاشورا ندارد. مثلاً همیشه اغراض دشمنان خود یک عاملی است برای اینکه حادثه ای را دچار تحریف کند. دشمن برای اینکه به هدف و غرض خود برسد، تغییر و تبدیلهایی درمتن تاریخ می دهد ویا توجیه و تفسیرهای ناروایی از تاریخ می کند. در حادثۀ کربلا هم این نوع از عامل دخالت داشت، یعنی دشمنان درصدد تحریف نهضت حسینی برآمدند. همانطوری که دردنیا معمول است که دشمنان، نهضتهای مقدّس را به افساد و اخلال و تفریق کلمه و ایجاد اختلاف و امثال اینها متهم می کنند، حکومت اموی خیلی کوشش کرد برای اینکه چنین رنگی به نهضت حسینی بدهد.
ازهمان روز اول چنین تبلیغاتی شروع شد. مسلم که به کوفه آمده بود، یزید ضمن ابلاغی که برای ابن زیاد برای حکومت کوفه صادر می کند، این گونه می نویسد: « مسلم پسر عقیل به کوفه آمده است و هدفش اخلال و افساد و ایجاد اختلاف در میان مسلمانان است، پس برو و او را سرکوب کن». وقتی هم که مسلم گرفتار می شود و او را به دارالامارۀ ابن زیاد می برند، ابن زیاد همین جمله ها را به مسلم می گوید: « پسر عقیل، تو را چه شد که به این شهر آمدی؟ مردم وضع آرام و مطمئنی داشتند. آمدی در این شهر آشوب کردی، ایجاد اختلاف کردی، فتنه انگیزی کردی » . مسلم هم مردانه جواب داد، گفت: اولاً آمدن ما به این شهر ابتدائی نبود. مردم این شهر از ما دعوت کردند، و نامه های فراوان نوشتند. بعد هم حکوت اموی برای اینکه ] دراین واقعه ] تحریف معنوی کرده باشد، از این جور قضایا زیاد گفت، ولی به اصطلاح نگرفت، یعنی تاریخ اسلام تحت تاثیر این تحریف واقع نشد . شما یک نفر مورخ و یک نفر صاحب نظر را در دنیا پیدا نمی کنید که این گونه اظهار نظر کرده و گفته باشد حسین بن علی، العیاذ بالله ، قیام نابجایی کرد، آمد تا کلمۀ مردم را تفریق کند، اتحاد را ازمیان ببرد؛ خیر، این تحریف اثر نکرد که نکرد. پس دشمن نتوانست در حادثۀ کربلا تحریفی ایجاد کند. در حادثه کربلا با کمال تاسف هرچه تحریف شده است، از ناحیۀ دوستان است.
2- تمایل بشر به اسطوره سازی
عامل دوم، تمایل بشر است به اسطوره سازی و افسانه سازی . این هم باز در تمام تواریخ دنیا وجود دارد. در بشر یک حس قهرمان پرستی هست، یک حسی هست که دربارۀ قهرمانهای ملی و قهرمانهای دینی افسانه می سازد. ولی میان افسانه ای، داستانی، جعلی، تحریفی که در یک حادثۀ عادی باشد[و تحریفی که دریک حادثۀ مهم تاریخی باشد] حالا مردم دربارۀ دیگران هرچه می خواهند بگویند، بگویند.
اما افرادی که شخصیت آنها شخصیت پیشوایی است و قول آنها، فعل و عمل آنها، قیام و نهضت آنها سند و حجّت است، در اینها نباید تحریفی واقع شود، در سخنشان، درشخصیتشان، در تاریخچه شان. دربارۀ امیرالمؤمنین علی (ع) چقدر افسانه خود ما شیعیان بافته ایم. دراینکه علی مرد خارق العاده ای است، بحثی نیست. مثلاً شجاعت علی. دوست و دشمن اعتراف کردند که شجاعت علی یک شجاعت فوق افراد عادی بوده است. علی با هیچ پهلوانی نبرد نکرد مگر آنکه آن پهلوان را کوبید و به زمین زد. این چیزی نیست که درآن، جای انکار باشد. فوق العادگی داشته، ولی در حد یک بشر فوق العاده، یک بشری که در میدان جنگ هیچ کس حریفش نبود. اما مگر افسانه سازها و اسطوره سازها به همین مقدار قناعت کردند؟ شما ببینید چه حرفها در همین زمینه ها گفتند. حاجی نوری، این مرد بزرگ، در کتاب لؤلؤ و مرجان انتقاد می کند، می گوید: برای شجاعت ابوالفضل درجنگ صفّین- که اصل شرکت حضرت هم معلوم نیست، اگرهم شرکت کرده یک بچۀ پانزده ساله بوده است- نوشته اند ابوالفضل العباس مردی را پرتاب کرد به هوا، یکی دیگر را پرتاب کرد، یکی دیگر را، تا هشتاد نفر. هشتادمی را که پرتاب کرد، هنوز اولی به زمین نیامده بود. اولی که آمد به زمین دو نیمش کرد، دومی را دو نیم کرد، سومی را ... و از این افسانه ها .
درحادثۀ کربلا، یک قسمت از تحریفاتی که صورت گرفته است معلول حس اسطوره سازی است. و مبالغه ها و اغراقهایی شده است.
ملّا آقای دربندی دراسرارالشهادة نوشته است عدد لشکریان عمر سعد سوارۀ آنها ششصد هزار نفر بود، پیادۀ آنها دو کرور و مجموعشان یک میلیون و ششصد هزار نفر بود، همه هم اهل کوفه بودند. آخر کوفه مگرچقدر بزرگ بود؟ کوفه یک شهر تازه سازی بود. هنوز سی و پنج سال بیشتر از عمر کوفه نگذشته بود، چون کوفه را درزمان عمربن خطّاب ساختند و کوفه مرکز سپاهیان اسلام بود. عمر دستور داد این شهر را دراینجا بسازند برای اینکه لشکریان اسلام در نزدیکی ایران یک مرکزی داشته باشند. همۀ جمعیت کوفه معلوم نیست درآنوقت آیا به صد هزار نفر می رسیده یا نمی رسیده است. آنوقت یک میلیون و ششصد هزار نفر سپاهی در آن روز جمع بشود و حسین بن علی (ع) هم سیصد هزار نفر آنها را بکشد، این با عقل جور در نمی آید. این[سخن] این قضیه را به طورکلی از ارزش می اندازد.
این حس اسطوره سازی خیلی کارها کرده است. ما که نباید یک سند مقدّس را دراختیار افسانه سازها قرار بدهیم. ما وظیفه داریم اینها را از چنگ این افسانه سازها بیرون بیاوریم. حالا برای فرات هرکه هرچه می- خواهد بگوید. اما برای حادثۀ عاشورا، حادثه ای که ما دستور داریم هر سال آن را به صورت یک مکتب زنده بداریم، آیا صحیح است که دراین داستان این همه افسانه وارد بشود؟
3- عامل خصوصی
عامل سوم یک عامل خصوصی است. دو عاملی که عرض کردیم درتمام تواریخ دنیا وجود دارد. اما در خصوص حادثۀ عاشورا یک عامل بالخصوصی است که این عامل سبب شده است که در این داستان بالخصوص، جعل واقع شود. آن عامل چیست؟ پیشوایان دین از زمان پیغمبر اکرم و زمان ائمّۀ اطهار دستور اکید و بلیغ داده اند که باید نام حسین بن علی زنده بماند، باید مصیبت حسین بن علی (ع) هرسال تجدید شود، چرا؟ بحث دراین « چرا » است. این چه دستوری است در اسلام؟ چرا این همه ائمۀ دین به این موضوع اهتمام داشتند؟ چرا برای زیارت حسین بن علی این همه اهتمام و ترغیب است، این همه تشویق است؟ ما باید به این«چرا» دقت کنیم. حسین مکتب عملی در اسلام تاسیس کرد. حسین (ع) نمونۀ عملی قیامهای اصلاحی است. خواستند مکتب حسین زنده بماند، خواستند حسین سالی یک بار با آن نداهای شیرین و عالی و حماسه-انگیزش ظهور پیدا کند،فریادکند:« اَلْمَوْتُ اَوْلی مِنْ رُکوبِ الْعارِ» (5)
( مرگ از زندگی ننگین بهتر است ) .
خواستند اینها زنده بمانند، مکتب حسین زنده بماند، تربیت حسینی زنده بماند، پرتوی از نور حسینی در این ملت بتابد. فلسفه اش خیلی روشن است. گفتند نگذارید این حادثه فراموش شود. حیات و زندگی شما بستگی به این حادثه دارد. انسانیت و شرف شما بستگی یه این حادثه دارد، اسلام را با این وسیله می توانید خوب زنده نگه دارید.
پس ترغیب کردند به این مجلس عزای حسینی را زنده نگه دارید. راست است. عزاداری حسین بن علی واقعاً فلسفه دارد، فلسفۀ بسیار بسیار عالی هم دارد. هرچه ما در این راه کوشش کنیم، به شرط اینکه هدف این کار را تشخیص بدهیم بجاست. اما متاسفانه عده ای این را نشناختند، خیال کردند که بدون اینکه مردم را به مکتب حسین (ع) آشنا کنیم، به فلسفۀ قیام حسینی آشنا کنیم، عارف به مقامات حسینی کنیم، همین قدر که مردمی آمدند و نشستند و یک گریه ای را نفهمیده و ندانسته کردند، دیگر کفارۀ گناهان است.
استفاده از وسیلۀ نا مقدس برای هدف مقدس
از این [مطلب ] یک مطلب بالاتری پیدا شد، که این نکته را باز مرحوم حاجی نوری در لؤلؤ و مرجان کاملاً ذکر کرده است و آن این است که عده- ای آمدند گفتند گریه بر امام حسین ثوابش آنقدر زیاد است که از هر وسیله ای برای این کار می شود استفاده کرد. یک حرفی را امروزیها در آورده اند که می گویند: هدف وسیله را مباح می کند؛ هدفت خوب باشد وسیله ات هر چه شد،شد. اینها هم گفتند: ما اینجا یک هدف مقدس و منزه داریم و آن گریستن بر امام حسین (ع) است. حالا این گریستن روی چه فلسفه ایست، کاری به آن ندارد؛ باید گریست. بسیار خوب، به چه وسیله بگریانیم ؟ به هر وسیله که شد. هدف که مقدس است، وسیله هرچه شد،شد.
این موضوع که دستگاه حسینی یک دستگاه جدایی است و از هر وسیله- ای برای گریاندن می شود، استفاده کرد. این خیال، این توهم دروغ و غلط، یک عامل بزرگی شد برای جعل و تحریف.
حاجی نوری در کتابش نوشته است یکی از علمای نجف که اهل یزد بود برای من نقل کرد، گفت من در جوانی یک سفری پیاده و از راه کویر به خراسان می رفتم. (شاید محرم بود) در یکی از دهات حدود نیشابور و تربت مسجدی بود، من چون جایی نداشتم به مسجد رفتم. یک مردی آمد آنجا پیش نمازی کرد، مردم هم نماز خواندند. بعد رفت منبر برای مردم صحبت کند. یک وقت من با کمال تعجب دیدم که فراش مسجد یک دامن سنگ آورد بالای منبر تحویل این آقا داد. حیرت کردم که برای چیست؟ تا رسید به روضه و گریز. دستور داد چراغها را خاموش کردند. چراغها را که خاموش کردند دیدم شروع کرد به پراندن سنگ به مستمعین. فریاد آخ سرم، آخ دستم، آخ سینه ام بلند شد. بعد چراغها را روشن کردند. دیدم سرها مجروح شده و باد کرده و مردم در حالیکه اشکشان می ریزد، بیرون می روند. رفتم سراغ او و گفتم آقا این چه کاری بود که کردید؟ من امتحان کرده ام، اینها با هیچ روضه ای گریه نمی کنند، چون گریه کردن بر امام حسین (ع) اجر وثواب زیادی دارد، ومن دیدم راهش منحصر به این است که سنگ به سر اینها بزنم و ازاین راه آنها را بگریانم ، چون هدف وسیله را مباح می کند. هدف، گریه بر امام حسین است ولو اینکه آدم یک دامن سنگ به سر مردم بزند. پس این یک عامل خصوصی در این قضیه بوده است که در این جعلها و تحریفها دخالت داشته است.
نوشته اند یک مردی رفت خدمت مرحوم صاحب مقامع و گفت من دیشب خواب وحشتناکی دیدم. گفت چه خوابی دیدی ؟ گفت: خواب دیدم که با این دندانهای خودم گوشتهای بدن امام حسین (ع) را دارم می کنم. این مرد عالم لرزید، سرش را پایین انداخت، یک مدتی فکر کرد، گفت: شاید تو مرثیه خوان هستی؟ گفت: بله آقا، گفت: دیگر بعد از این یا اساساً مرثیه خوانی را ترک کن یا از کتابهای معتبر نقل کن . تو با این دروغهایت داری گوشت امام حسین (ع) را با دندانهایت می کنی. این لطف خدا بوده که لااقل در این رؤیا به تو نشان بدهد.
اگر کسی تاریخ عاشورا را بخواند، می بیند از زنده ترین و مستند ترین و پرمنبع ترین تاریخهاست. ما احتیاجی [ به این دروغها] نداریم. حالا گذشته از این که اصلاً دروغ جعل کردن کار غلطی است، احتیاجی نیست، آنقدر راست هست که همانها را اگر بگوییم کافی است. مرحوم آخوند خراسانی می گفته است اینهایی که دنبال روضۀ نو نشنیده هستند بروند روضه های راست را پیدا کنند که آنها را احدی نشنیده است.
تحریف معنوی
تحریف معنوی یعنی چه؟ مثلاً در یک جمله ممکن است ما را از لفظ نه کم کنیم ونه زیاد، ولی آنجا که می خواهیم توجیه و تفسیر کنیم که درست بر خلاف و بر ضد معنی واقعی این جمله باشد. من برای این مطلب فقط یک مثل کوچک عرض می کنم تا مطلب روشن شود. نقل کرده اند- از نقلهای مسلّم است- در روزی که مسجد مدینه را بنا می کردند و عمار یاسر بسیار تلاش صادقانه می کرد،پیغمبر اکرم به او فرمود: « یا عَمّارُ تَقْتُلُکَ الْفِئَةُ الْباغِیَةُ » ای عمار، تو را آن دسته ای می کشند که سرکش اند؛ اشاره به آیۀ قرآن که اگر دو دسته از مسلمانان با یکدیگر جنگیدند، شما در میان آنها اصلاح کنید، اگر یک دسته سرکشی کرد، شما به نفع آن دستۀ دیگر علیه دستۀ سرکش وارد بشوید. این جمله ای که پیغمبر اسلام دربارۀ عمار فرمود، شخصیت بزرگی به عمارداد و لهذا که عمار در صفّین در خدمت امیرالمؤمنین بود، وزنۀ بزرگی در لشکر علی شمرده میشد و بودند افراد ضعیف الایمانی که تا وقتی که عمار کشته نشده بود، هنوز مطمئن نبودند که عملی که در رکاب علی انجام می دهند به حق است یعنی معاویه و سپاهیان او جایز است. روزی که عمار در لشکر امیرالمؤمنین به دست اصحاب معاویه کشته شد یکمرتبه فریاد از همه جا بلند شد که حدیث پیغمبر صادق آمد، بهترین دلیل برای اینکه معاویه و یارانش بر باطل هستند این است که اینها قاتل عمارند و پیغمبر اکرم در گذشته خبر داد که « یا عَمّارُ تَقْتُلُکَ الْفِئَةُ الْباغِیَةُ » یعنی مصداق آیه «وَاِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمؤُمِنینَ اقْتَتَلوا فَاَصْلِحوا بَیْنَهُما فَاِنْ بَغَتْ اِحْدیهُما عَلَی الْاُخْری فَقاتَلوا الَّتی تَبْغی حَتّی تَفی ءَ اِلی اَمْرِ اللهِ » امروز دیگر مثل آفتاب روشن شد که لشکر معاویه لشکر یاغی یعنی سرکش و ظالم و ستمگر است و حق با لشکریان علی است. پس به نصّ قرآن باید به نفع لشکریان علی علیه لشکریان معاویه وارد جنگ شد.
این قضیه تزلزلی در لشکر معاویه ایجاد کرد. معاویه که همیشه با حیله و نیرنگ کار خودش را پیش می برد، اینجا دست به یک تحریف معنوی زد چون نمی شد انکار کرد و گفت پیغمبر دربارۀ عمار چنین سخنی نگفته است، چون شاید پانصد نفر آدم در همانجا بودند که شهادت می دادند که ما این جمله را از پیغمبر شنیدیم یا از کسی شنیدیم که او از پیغمبر شنیده بود. بنابراین این جمله پیغمبر دربارۀ عمار قابل انکار نبود، معاویه و اصحابش تصمیم گرفتند دست به یک تحریف معنوی بزنند. وقتی شامیها می آمدند اعتراض کردند، می گفتند معاویه چه می گویی؟ ما عمار راکشتیم. و پیغمبر فرمود: می گفت اشتباه کرده اید؛ درست است، پیغمبر فرمودکه عمار را آن فئۀ سرکش، لشکر سرکش می کشد، ولی عمار را که ما نکشتیم. می گفتند: ما کشتیم ، لشکریان ما کشتند. می گفت: نه ، عمار را علی کشت که او را به اینجا آورد و موجبات کشتنش را فراهم آورد. هرکس که می آمد اعتراض می کرد، معاویه و عمرو عاص با چنین توجیهی ذهن او را راضی می کردند و اورا به لشکریان برمی- گرداندند. در حادثۀ تاریخی عاشورا که از یک طرف علل و انگیزه هایی دارد و ازطرف دیگر هدفها و منظورهای عالی، ما مسلمانها، ما شیعیان حسین بن علی تحریف کردیم، همانطوری که معاویه بن ابی سفیان جملۀ پیغمبر را درمورد عمارکه فرمود : « تَقْتُلُکَ الْفِئَةُ الْباغِیةُ » تحریف کرد؛ یعنی حسین یک انگیزه ای داشت، ما چیز دیگری برایش تراشیدیم؛ حسین هدف و منظور خاصی داشت ، ما یک هدف و منظور دیگری برای او تراشیدیم. ابا عبدالله نهضتی کرده است فوق العاده با عظمت و مقدس .
تمام شرایط تقدس یک نهضت در نهضت ابا عبدالله هست که نظیرش در دنیا وجود ندارد.
دو تحریف معنوی در هدف امام حسین (ع)
امام حسین (ع) می گوید من نهضت کردم برای امر به معروف، برای اینکه دین را زنده کنم، برای اینکه با مفاسد مبارزه کنم، نهضت من یک نهضت اصلاحی اسلامی است. ما آمدیم یک چیز دیگری گفتیم . دو تا تحریف معنوی در اینجا کردیم. یک جا گفتیم حسین بن علی قیام کرد که کشته شد برای اینکه گناهان ما آمرزیده شود. حالا اگر بپرسند آخر این درکجاست؟ خود حسین چنین چیزی گفت ؟ پیغمبر گفت؟ امام گفت؟ چنین حرفی را چه کسی گفت؟ می گوییم ما به این حرفها چکار داریم.
امام حسین کشته شد برای اینکه گناهان ما بخشیده شود. نمی دانیم که این فکر را ما از دنیای مسیحیت گرفته ایم. ملت مسلمان خیلی چیزها را ندانسته از دنیای مسیحیت برضد اسلام گرفت. یکی همین هست. یکی از اصول معتقدات مسیحی مسألۀ [به] صلیب رفتن مسیح است برای اینکه فادی باشد. الان « الفادی » لقب مسیح است. این از نظر مسیحیت جزء متن مسیحیت است. می گویند عیسی به دار رفت و این به دار رفتن عیسی کفارۀ گناه امت شد، یعنی گناهان خودشان رابه حساب عیسی می گذارند. تحریف معنوی دومی که از نظر تفسیر و توجیه حادثۀ کربلا رخ داد این بود که گفتند می دانید چرا امام حسین رفت و کشته شد؟ یک دستور خصوصی فقط برای او بود و به او گفتند تو برو خودت را به کشتن بده. معلوم است، اگر یک چیزی دستورخصوصی باشد، به ما و به شما دیگر ارتباط پیدا نمی کند یعنی قابل پیروی نیست. اگر بگویند حسین چنین کرد، تو چنین بکن. می گوید حسین از یک دستور کلی و عمومی است مربوط نیست .
از اینجا ما حادثه را از نظر اثر مفید داشتن عقیم کردیم. خیلی به نظر کوچک می آید که بگویند دستور خصوصی بود. ولی می گوییم وقتی گفتی دستور خصوصی ، معنایش این است که دستورهای عمومی دراین زمینه ها کافی و وافی نیست . یعنی اگر دستور خصوصی نمی رسید اسلام دستوری نداشت که بگوید در چنین شرایطی باید حرکت و قیام کرد، بلکه اسلام می گفت هرچه به نظرتان می رسد عمل کنید.این خیانتی است به حسین بن علی (ع) . آیا خیانتی از این بالاتر هم دردنیا صورت گرفته است؟ این است که تحریف معنوی که درحادثۀ عاشورا صورت گرفته است، از آن تحریفات لفظی صد درجه خطرناکتر است.در تحریف لفظی مثلاً کسی می گوید من حدس می زنم روز عاشورا هفتاد و دو ساعت بود، بعد هم اصرار می کند که هفتاد و دو ساعت بود. آنکه می گوید سیصد هزار نفر را حسین بن علی کشت. و ازاین دروغها، اینها برای هدف حسین بن علی آنقدر خطر ندارد که این تحریفهای معنوی خطرناک است. بنابراین ما آمدیم نهضت حسین بن علی را که خود هدف و منظوری داشته است مسخ و تحریف کردیم.
پس چنین حادثه ای را باید زنده نگه داشت . حادثه ای که یک جمعیّت هفتاد و دو نفری، از نظر روحی یک جمعیت سی هزار نفری را شکست دادند. چطور شکست دادند؟ اولاً با اینکه اینها در اقلیت بودند و کشته شدنشان قطعی بود، یک نفر از اینها به دشمن ملحق نشد، اما از آن سی هزار نفر به اینها ملحق شدند، یکی از سردارانشان حربن یزید ریاحی و سی نفر دیگر . این دلیل بر این است که از نظر روحی اینها برده- اند و آنها باخته اند .عمر سعد در کربلا کارهایی کرده است که دلیل بر شکست روحی خودش است . تاریخ را بخوانید.چرا در کربلا اینها از جنگ تن به تن پرهیز داشتند؟اول حاضر شدند.طبق معمولی که در آن دوره ها بوده است، یک نفر از این طرف میرود ،یک نفر از آن طرف می آید.چند نفر که آمدند با اصحاب حسین مبارزه کردند ، اینقدر به اینها نیروی روحی دادند که عمر سعد دستور داد جنگ تن به تن متوقف شد .
گفته اند این عزا را احیا کنید و زنده نگه دارید که این نکته ها را بفهمید و در یابید، برای اینکه عظمت حسین را درک کنید، برای اینکه اشکی اگر می ریزد ،از روی معرفت باشد . معرفت حسین شما را اهل حق و حقیقت می کند ،اهل عدالت می کند،یک مسلمان واقعی میکند.مکتب حسین ، مکتب انسانسازی است نه مکتب گنهکار سازی .حسین سنگر عمل صالح است نه سنگر گناهکاری .
خطر تحریف
خطراتی است که در این تحریفات وجود دارد. خطر تحریف فوق العاده زیاد است. تحریف ضربت غیرمستقیم است که از ضربت مستقیم کاری تر است. اگر کتابی تحریف بشود، چه تحریف لفظی و چه تحریف معنوی، اگر کتاب هدایت باشد تبدیل به کتاب ضلالت می شود، اگر کتاب سعادت باشد تبدیل به کتاب شقاوت می شود. اگر کتابی باشد که انسان را رو به بالا می برد، در اثر تحریف رو به پایین می آورد. اساساً به کلی آن حقیقت را عوض می کند؛ نه تنها بدون خاصیت می کند، بلکه اثر معکوس دارد.
دو نقطۀ ضعف مردم در مجالس عزاداری
یکی از نقاط ضعف این است که معمولاً، هم صاحبان مجالس یعنی مؤسسین مجالس- چه آنهایی که در مساجد تأسیس یک مجلس می کنند و چه آنهایی که در منازلشان، اگر جمعیت ازدحام بکند راضی است، اگر جمعیت ازدحام نکند راضی نیست. این، نقطۀ ضعف است. این جلسات که برای این نیست که جمعیت ازدحام بکند. هدف آشنا شدن با حقایق و مبارزه کردن با تحریفات است.
نقطۀ ضعف دوم عوام الناس در مجالس عزاداری ، این مسئلۀ شور و واویلا بپا شدن است. باید منبری حتماً در آخر ذکر مصیبت کند و در این ذکر مصیبت هم نه تنها مردم اشک بریزند، اشک بریزند قبول نیست، باید مجلس از جا کنده شود، باید شور و واویلا بپا شود. من نمی گویم مجلس از جا کنده نشود، من می گویم این نباید هدف باشد. من می گویم اگر کسی در آن مسیر صحیح با بیان حقایق و واقعیات بدون آنکه یک روضۀ دروغی بخواند، بدون اینکه جعلی بکند، بدون اینکه تحریفی بکند.
اگر اشکی از روی صداقت و حقیقت ریخت ، شور و واویلا هم بپا شد، مجلس هم کربلا شد، بسیار خوب؛ ولی وقتی که نبود، آن وقت ما باید با امام حسین بجنگیم، دشمنی کنیم؟ دروغ ببندیم؟ دروغ بگوییم؟
وظیفۀ علما در دورۀ ختم نبوت مبارزه با تحریف است و خوشبختانه ابزار این کار هم در دست است و بازهم خوشبختانه هستند و بوده اند در میان علما افرادی که با این نقاط ضعف مبارزه کرده اند. کتاب لؤلؤ و مرجان که من در همین موضوع حادثه عاشورا در آن سه شب نام می بردیم از مرحوم حاجی نوری (ره)،درست یک قیام به وظیفۀ بسیار مقدسی است که این مرد بزرگ کرده است، مصداق اول این حدیث است که« اِذا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فَلْیُظْهِرِ الْعالِمُ عِلْمَهُ». در این طور موارد وظیفۀ علماست که حقایق را بدون پرده به مردم بگویند ولو مردم خوششان نمی آید. وظیفۀ علماست که با اکاذیب مبارزه کنند و مشت دروغگویان را باز کنند.
رسوا کردن (جرح) راوی
غیبت حرام است اما یک نوع غیبت وجود دارد که علمای بزرگ نه تنها آن راحرام نمی دانندبلکه آنراواجب می دانندکه به آن «جرح راوی» میگویند. یک کسی ازپیغمبر (ص) حدیث روایت می کند، از امام روایت می کند، آیا شما فوراً باید قبول کنید؟ نه، باید تحقیق کنید که این چگونه آدمی است؟ راستگوست یا دروغگو؟ اگر در زندگی او یک نقطۀ ضعفی- عیبی، نقصی، دروغی، فسقی- را کشف کردید، اینجا برشما جایز است، بلکه لازم است در متن کتابها این آدم را رسوا کنید، بگویید فلان کس مثلاً اسحق بن احمری نهاوندی، که فلان روایت را مثلاً روایت شهربانو را ولو در کافی نقل کرده است، یک آدم جعّال و وضّاع و درغگویی بوده است. او را در مقابل تاریخ باید رسوا کرد. این کار اسمش « جرح » است. بنابراین دراینجا چون صحبت تحریف و قلب حقایق وسط است باید دروغگو را رسوا کرد.
از خداوند تبارک و تعالی توفیق می خواهیم که دلهای همه را به حق و حقیقت رهبری بفرماید، گناهانی که از طریق تحریف یا غیر تحریف مرتکب شده ایم بر ما ببخشاید، به ما توفیق بدهد که این وظیفه و رسالتی را که در این زمینه داریم به خوبی انجام بدهیم.
خدایا عاقبت امر همۀ ما را ختم به خیر بفرما.
---------------------------------------------------------------------
1- مائده/13.
2- قصص/21
3- قصص/22
4- حتی دو نفر از اصحاب خودشان را برای امام سپر قرار دادند که امام بتوانند این دو رکعت نماز خوف بخوانند.
5- همان، ج 45/ص50.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 آذر 1390 توسط قاسمعلی جمالی